پروانه های آسمانی

شکر خدا که در پناه حسینیم/عالم از این خوب تر پناه ندارد...

۸ مطلب توسط «yas darabi» ثبت شده است

جنگجو...دشمن..


هیچکس یک جنگجو را دوست ندارد... 

مگر اینکه.. 

دشمن پشت دروازه های شهر باشد... 

۱۴ مهر ۹۷ ، ۲۰:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
yas darabi

تق وا

  غُلوّ نڪرده‌ایم اگر بگوئیم:

گذشتنِ ما از

هواے_نفس_دنیامدار،

سخت‌تراست ازطےّ موانع و سیم‌هاے_خاردار!

وسلاح‌مان هم فقط زرهے ازجنس تقـــوا؛

آن تــــقوا کہ بہ یڪ تق‌، وانرود...

۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۵:۳۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
yas darabi

باید دل برید



به حرف خیلی وقت ها 

خیلی ها میگویند خسته ایم از دنیا و زندگی ...

به حرف میگویند دل بریده ایم از دنیا

و آماده ایم برای رفتن ، 

شهادت هم که آرزوی خیلی هاست اما

در این مواقع که به ظاهر دل میبری از دنیا

خودت را در میدانِ مین تصور کن که

بگویند اگر یک قدم برداری 

قطعا جان میدهی

خودمانیم قدم از قدم بر میداری؟

این مکث و پرسش برای همان شیرینیِ

جان است ؛ میبنی چقدر سخت شد؟

میبنی چه چالش بزرگی است 

گذشتن از جان شیرینت ؟ حالا شاید

گوشه ذهنت تازه واژه های بزرگی و شجاعت

به وزنِ واژه شهید نزدیک شوند ! 

نوشتم شاید اما یقین کن این واژه چیزی 

فراتر از وزن تمام واژه های خوب روزگار است 

به اعتبار آن هایی که دل بریدند 

از تمام شیرینی ها و به میدان زدند با این تصور که ممکن است دست بدهند ،

پا بدهند و یا اصلا رفتنشان برگشتی نداشته

باشد حتی به اندازه چند تکه استخوان !

که هنوز خیلی هایشان مانده اند 

در بیابان ها ... بی هیچ نشانی ... !

گمنام . . .

.

.کاش میشد دنیا را از چشم های

آن نوجوانِ‌شهیدِ ۱۶ ساله ای دید که 

از دنیا دل بریده بود

۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۳۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲
yas darabi

رفیق گاهی نگاهی


رفیق شهید!

گاهی از آن بالا

نگاهی به ما اسیران 

دنیا کن ؛ دیدنی 

شده حال خسته ما

و چشم های

پر از حسرتمان !

حسرت پرکشیدن 

تا آسمان !

.

۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۰۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲
yas darabi

باارزش بی ارزش


روی سنگ فرش های پارک که قدم میزدم دیدمش روی نیمکت همیشگی نشسته, انگار که تو خودشه.. 

پکر بود.. اینو از حالت صورتش فهمیدم به قول خودش اینم یه جور مهارت بود... 

کنارش نشستم. به آرومی و با صدایی که انگار از ته چاه میومد سلامی کرد منم به تبعیت ازش

به همون آرومی جواب دادم... کیفم رو باز کردم و جعبه رو به سمتش گرفتم.. واسه گرفتنش تردید

داشت.. لبخندی به روش پاشیدم:بگیر... تردیدت واسه چیه؟؟!! 

نفس عمیقی کشید: نمیتونم قبول کنم.. 

حالم گرفته شد: ا آخه واسه چی؟؟!! 

به روبه روش خیره شد: به همون دلیلی که خودت میدونی.. 

میدونی که شوهرم دوست نداره... 

- لیلا من که دوست بیست سالتم... نمیفهمم چرا شوهرت دوست نداره.. یه ادکلن ورساچه چیه مگه؟؟! 

-همین دیگه مشکل همون مارکشه... هم گرونه هم اینکه مدام چیزای گرون قیمت بهم کادو میدی.. 

خب من نمیتونم برات جبران کنم.. بخدا شوهرم واسه همین چیزا خوشش نمیاد.. 

دستم رو روی شونش گذاشتم: مگه من خواستم جبران کنی.. خب واسم عزیزی منم میخوام چیزای 

باارزش بهت هدیه بدم.. 

- تو لطف داری ولی میدونی که نمیتونم قبول کنم، بیشتر از این منو شرمنده نکن... 

اهل دلسوزی نبودم اما اون لحظه دلم براش سوخت.. به هرطریقی دوست داشتم کمکش کنم.. 

تو یه خونه ی اجاره ای با حقوق خیلی کم شوهرش، زندگی واقعا براش سخت بود.. شرمنده بودنش رو

درک میکردم حق داشت.. با هدیه هایی که بهش میدادم.. فکرمیکردم خوشحال میشه اما حالا فهمیدم 

فقط داشتم خودش و همسرش رو اذیت میکردم... 

شرمنده بودم پشیمون بودم... تو دلم گفتم از این به بعد قول میدم چیزایی برات بگیرم که تو هم بتونی 

جبرانش کنی.. شاید ارزون باشه اما عشق چاشنیش میکنم تا ارزشش از هزاران ادکلن ورشاچه و کیف و

کفش های دیود بهتر باشه... 

گاهی وقتا ما آدما فکرمیکنیم با کارها و محبت هامون داریم بعضی ها رو خوشحال میکنیم اما در

حقیقت داریم آزارشون میدیم.. بهتره واسه چنددقیقه جای خودمون رو با طرف مقابلمون عوض کنیم

تا بفهمیم کارمون درسته یا نه!!! 

۱۳ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۳۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲
yas darabi

یادمان بده


گذشتی از دنیا به سادگی یک لبخند... 

ای شهید... 

دل کندن از دنیا و غرق آغوش خدا شدن را یادمان بده.... 


۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۴۷ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲
yas darabi

عقیق




همه فن حریف بود.... کار بلد بود... یه جورایی آچار فرانسه گروه

بود.. بچه ها هرکدوم اگه مشکلی داشتن از مشکل روحی بگیر 

تا خرابی وسایل، دست میثم رو میبوسید... خالصانه و از ته دل 

کار میکرد.. واسه کارهای فنی مزد هم نمیگرفت به جاش میگفت:

یه صلوات بفرستید. 

.

همیشه یه انگشتر عقیق تو انگشت چهارم از دست راستش میذاشت

میگفت ثواب داره... 

رکاب نقره با یه سنگ عقیق سرخ... همیشه توجهم رو جلب میکرد

برق خاصی داشت... خب عقیق بود دیگر منم که عشق عقیق... 

ولی انگار فرق داشت..... مطمئن بودم که فرق داشت... 


یه روز که داشت روی موبایلم کار میکرد تا ببینه چش شده که 

کار نمیکنه و مدام هنگ میکنه... متوجه نگاهم روی عقیق شد.. 

- چیه رضا عقیقه دیگه... قابل نداره ها... البته بگما اگه التماس 

هم کنی بهت نمیدم... 

خنده ام گرفت: پس اینجا شدیدا لازمه بگم صاحبش لازم داره.. 

 - بله دیگه... این جمله رو واسه همین موقعا ساختن.. 

بهش گفتم میدی یه لحظه بذارم تو انگشتم... 

گفت: فقط واسه یه لحظه ها.. 

چند دقیقه ای مهمون دستم بود... حس خوبی داشت.. 

بهش پس دادم... 

گفت: یه روزی میذاری دستت.. 

گفتم: من که یکی رو دارم.. این رو هم انگار که واسه تو ساختن.. 

فقط به دست خودت میاد... 

گفت: اما من جدی گفتم... 

**

یه هفته بعد عروسیم بود... میثم هم دعوت بود... همه برای هدیه

پاکت پول میدادن اما میثم.... یه جعبه داد دستم و گفت: بی برو

برگرد باید قبول کنی... 

بازش کردم.. عقیق بود.. عقیق سرخ با رکاب نقره.. 

انگشت چهارم از دست راست ثواب داره... همون لحظه گذاشتم 

دستم... 

- سوغات کربلاست.. مراقبش باشیا... 

- پس خودت چی؟؟!! 

- دست تو باشه من خوشحال ترم.. 

بغلش کردم: نگران نباش امانت دار خوبی هستم.. 



"کپی بدون ذکر منبع ممنوع"

۱۱ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۳۶ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲
yas darabi

شهید گمنام



در هیاهوی این شهر آلوده.. 

که نه دستت به مشهد میرسد

نه به کربلا

نه به نجف

و نه حتی به قم! 

دنج ترین جا

برای پر کردن خلا قلبت

همین جاست... جایی کنار شهدا 

آن هم از نوع گمنام 

اینجا بی اختیار خم میشود پاها.... 

اشک میریزد چشم ها... 

حاجت میخواند لب ها... 

شهدای گمنام برای قلب های مرده ماهم دعا کنید... 

۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۰۶ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲
yas darabi